پرنیا  عشق بابا سجادپرنیا عشق بابا سجاد، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
پریسا عشق باباپریسا عشق بابا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

پــــــــــــرنیــــــــا هستی مامان

پدرانه ها

  وظائف پدران در قبال فرزندانشون چیه ؟؟؟؟ ١ - حتی قبل از تولد می‌توانیم به روش‌های گوناگون با فرزند ارتباط برقرار کنیم: نشان دادن دلبستگی خود به همسر با دادن هدیه (یک شاخه‌گل، یک لبخند و یا کمک در کار منزل) وبه وجود آوردن آرامش لازم در این دوران برای او. 2- با فرزندانمان با لحن خوب و مودبانه سخن بگوییم. 3- ابراز محبت را به فرزندان به طور مستمر ادامه دهیم، زیرا رفتار مردانه بدون مهربانی، الگوی جنسیتی پدر را بی‌تأثیر می‌‌کند. 4- به فرزندمان احترام بگذاریم و از تحقیر شخصیت و انتقاد نابه جا بپرهیزیم. 5- با ایجاد رابطه‌ی دوستانه زمینه ی ‌انس با فرزند را هموار سازیم تا بتواند به را...
27 شهريور 1390

برای تو مینویسم دخترم

   دخترم .هستی ام  parniyam   من كه درتنگ براي توتماشا دارم باچه رويي بنويسم غم دريا دارم   دل پرازشوق رهاي ست ولي ممكن نيست  به زبان آورم آن راكه تمنا دارم   چيستم؟!خاطرۀ زخم فراموش شده لب اگر بازكنم باتوسخنها دارم   با دلت حسرت هم صحبتي ام هست ولي  سنگ رابا چه زباني به سخن وادارم؟   چيزي از عمرنمانده ست ولي مي خواهم  خانه اي راكه فروريخته  بر پا دارم ...
26 شهريور 1390

قربان معصومیت و نگاه بی انتهایت به فراسو

  مهربان ترین قلب دنیا دختر نازنینم کاش می توانستم ببینم همه آنچه راکه در سینه ات ...در قلب کوچکت...ذره ذره در کنار ما کاشته می شود... کاش می توانستم همه قوانین دنیا را برای قلب بلورین و روح بلندت تغییر دهم...اینکه "هرگز لازم نباشد برای راه رفتن زمین بخوری...برای قوی شدن درد یا رنج را تجربه کنی...و..." تو  هنوز خیلی کوچکی دخترم...خیلی وقتی می گویی:مامان بهم بگو چی شده...و من به چشمانت نگاه می کنم ...سکوت می کنم...اشک در چشمانم پر می شود...و باز تو اصرار می کنی...: مامان می فهمم...بهم بگو...همشو بگو... و آن چشمان تیز بین و کنجکاو... آن همه معصومیت که می تواند مرا ...که می تواند مرا ...
26 شهريور 1390

چه قدر وجود خدا را حس میکنیم ؟؟؟؟؟

      بی ميانجی گرى لب، تو فقط بودى و من     آن هنگام كه هر چقدر هم دستانت را به هم بفشاری، توان مقابله با آن رعشه­ي رمزآلودشان را ندارى، دستانى كه مى لرزند تا راز اندوهناك لرزيدن دلت را برملا كنند...   آن هنگام كه احساس مى كنى ‌«دوستى هايت» چيزى بيشتر از اوهامى پررنگ ولى كودكانه نبوده اند و «توقع» تنها هذيانى بوده كه روزگارى، به حرمت حرم تب از ذهن عبور داده بوديش.   آن روزهايى كه عبور از تنگناى همرنگى با آدميان، آن قدر تو را به تنگ مى­آورد كه واپسين رسوخهاى نافذ عصيان را به سان افسونى  ويرانگر نكوهيده، نوميدوار از سر مى...
26 شهريور 1390

با تمام وجود تقدیم به تنها ستاره شبهای بی فانوسم پرنیا

  دخترم parniya ماه من ، غصه چرا ؟! آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد ! یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟!  تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ...
26 شهريور 1390

نجوائی از جنس بلور

   پرنیا جان وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.  پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!  پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده ...
26 شهريور 1390

حرفی برای تو

  دخترم قشنگم و همدم پرنیا جان یادت باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداری حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادت باشد که دیگران را دوست بداری  آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهی باشند یادت باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگری که تواگر خود با خویشتن آشتی نکنی هیچ شخصی نمی تواند تو را با خود آشتی دهد یادت باشد که خودت با خودت مهربان باشی چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد . ...
26 شهريور 1390

بدون عنوان

     دخترم ..پرنیا جان به یک پلک تومی بخشم تمام روزوشبهارا که تسکین می دهدچشمت غم جان سوزتب هارا   بخوان بالهجه ات حسی عجیب ومشترک دارم فضارایک نفس پرکن به هم نگذارلبهارا به دست اوردل من راچکارت بادل مردم توواجب رابدست اوررهاکن مستحب هارا دلیل دل خوشی هایم چه بغرنج است دنیایم چرابایدچنین باشد...نمی فهمم سبب هارا بیااین بارشعرم رابه اداب تومی گویم که دارم یادمیگیرم زبان باادب هارا غروب سردبعدازتوچه دل گیراست ای عابر برای هرقدم یک دم نگاهی کن عقب هارا     ...
26 شهريور 1390

ماکه چیزی ندیدیم

  ما که چیزی ندیدیم     زندگی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم. بازم سخت شد... میگن خدا پشت هر سختی یه آسونی گذاشته. امیدوارم اینبار آسونیش طولانی تر از بار قبل بشه. ما که چیزی ندیدیم. میگن آدم زمان براش تو خوشیا زود میگذره. امیدوارم این بار زود نگذره. ما که چیزی ندیدیم.   میگن زمان نسبیه. برا بعضیا زود میگذره برا بعضیا نه. امیدوارم این بار نسبیتش کند بشه. ما که چیزی ندیدیم.   میگن نسبیت درکش سخته. خیلیا نمیتونن مفهومشو درک کنن. امیدوارم اینبار بتونم درکش کنم. ما که چیزی ندیدیم.   میگن درک آدما نسبیه. هر ...
26 شهريور 1390