پرنیا  عشق بابا سجادپرنیا عشق بابا سجاد، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
پریسا عشق باباپریسا عشق بابا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

پــــــــــــرنیــــــــا هستی مامان

زندگی زیباست ای زیبا پسند زیبه اندیشان به زیبایی رسند

دوستای گلم سلام یه سلام بهاری توی این هوای دلنشین بهار سال جدید زندگی دوباره  امید اینو دارم همه سال خوبی را شروع کرده باشن ما اومدیم دوباره با پست کامل اتفاقات جدید و خاطرات دخترم .   عکس های پرنیا جون با دوستای بابا ...
23 فروردين 1392

اخرین پست عکس دخترم باغ وحش مشهد

  سلام به همه دوستای نازمون و گل پسرای ناز و دختر خانومای گلمون ببخشید دیر به دیر میام ولی مرتب وبلاگ دوستان رو سر میزنم و با خاطرات فرشته های نازمون لبخند به این زندگی میزنم یکی از اونفرشته ها هم دختر ناز من ماشالله هر چی ازش تعریف کنم کم گفتم از نظر ادب احترام برای همه سرامد فامیل از نظر شیرین زبونی از نظر پیشرفت توی مهد کودک هم که جا دارم از رسرکار خانم طاهری  و خاله های مهربون توی مهدکودک شادان کرمان تشکر کنم واقعا عالیه هر روز صبح با لبخند به صورت زیبای دخترم بیدار میشم و به امید یه روز خوب و سلامتی کنار دخترم و همسرم روزمو آغاز میکنم هر روز که میگذره دخترم بزرگ شدنشو احساس میکنم اما برای من همون کوچولوی سه کیلو نی...
17 بهمن 1391

یاد خـــــــــــدا را برایتان آرزودارم

یاد خـــــــــــدا را برایتان آرزودارم خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود، تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد، با پای شكسته هم می توان سراغش رفت، تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد، تنه ا كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند، وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید، وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود و امپراتوری است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد و نه با تنبیه .... خـــــــــــدا را برایت آرزو دارم ...
20 آبان 1391

سلام به همه دوستای گلم

    سلامی ز بوی خوش اشنایی دوستان گل نی نی وبلاگ سلام من این روزا حال و حوصله ندارم و زیاد توی وبلاگ پرنیا جون نمیام اما دختر گلم ماشالله واسه خودش خانوم شده از نظر پیشرفت توی مهدکوک عالی از نظر شیرین زبونی از همه نظر واسه خودش خانوم عسلی شده  چند روز بستری بودم بیمارستان به خاطر یه مریضی سخت .پرنیا جون پیش خاله هاش بود اما خیلی بهش خوش گذشته بود و کلی واسه خودش تفریح رفته بود بعدا که اومد پیش من با تعجب پرسید کجا رفتی منو تنها گذاشتی و منم بهش گفتم مریض بودم و تو نباید الان که اومدی اذیت کنی تا من خوب شم پرنیا خنوم ما این چند روز که من توی خونه بستری بودم واقعا عالی بود رفتارش و چه قدر هم کمکم حال باباش توی کارا...
27 شهريور 1391

تغیر رفتار پرنیا جون

  دختر گلم یه دو هفته ای هست با توجه به این که پیشرفتت زیاد بوده توی زمینه اموزشی و رفتاری و پیشرفت توی شکل و قیافت با این که روز به روز عزیزتر میشی اما تازگیها یه کم اعصاب خوردی میکنی زود میرنجیو سریع کم توقع میشی میزنی زیر گریه . سعی میکنم با خوبی باهات کنار بیام اما امان از زمانی که روی دنده لجبازی میافتی و میگی من باهات قهرم دیگه ام دوست ندارم مامان به بابا سجادم میگم دهنت بزنه و از این کلمه ها و جمله های بزرگا استفاده میکنی ولی من با خوش رفتاری و با ملایمت باهات برخورد میکنم با یه مشاور صحبت کردم گفت اشکال نداره این یه روند طبیعی واسه بچه های این سن هست هر چی فکر میکنم میبینم بیشتر رفتارات و اخلاقات نشات گ...
16 بهمن 1390

سخنـان نــاب و پرمعنــای زنـدگی

  در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست، پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ... . . . درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . . نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . . همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که "ای کاش" تکیه کلام پیریت نشود . . . چه داروی تلخی است وفاداری به خائن، صداقت با دروغگو، و مهربانی با سنگدل ... . . . مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ... ...
8 بهمن 1390

ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند ! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ... به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود ! سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ... ... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ... خشک شدم .. --- بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن ! ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ...
4 دی 1390