چه قدر وجود خدا را حس میکنیم ؟؟؟؟؟
بی ميانجی گرى لب، تو فقط بودى و من آن هنگام كه هر چقدر هم دستانت را به هم بفشاری، توان مقابله با آن رعشهي رمزآلودشان را ندارى، دستانى كه مى لرزند تا راز اندوهناك لرزيدن دلت را برملا كنند... آن هنگام كه احساس مى كنى «دوستى هايت» چيزى بيشتر از اوهامى پررنگ ولى كودكانه نبوده اند و «توقع» تنها هذيانى بوده كه روزگارى، به حرمت حرم تب از ذهن عبور داده بوديش. آن روزهايى كه عبور از تنگناى همرنگى با آدميان، آن قدر تو را به تنگ مىآورد كه واپسين رسوخهاى نافذ عصيان را به سان افسونى ويرانگر نكوهيده، نوميدوار از سر مى...






