پرنیا  عشق بابا سجادپرنیا عشق بابا سجاد، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
پریسا عشق باباپریسا عشق بابا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

پــــــــــــرنیــــــــا هستی مامان

نجوائی از جنس بلور

   پرنیا جان وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.  پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!  پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده ...
26 شهريور 1390

حرفی برای تو

  دخترم قشنگم و همدم پرنیا جان یادت باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداری حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادت باشد که دیگران را دوست بداری  آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهی باشند یادت باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگری که تواگر خود با خویشتن آشتی نکنی هیچ شخصی نمی تواند تو را با خود آشتی دهد یادت باشد که خودت با خودت مهربان باشی چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد . ...
26 شهريور 1390

بدون عنوان

     دخترم ..پرنیا جان به یک پلک تومی بخشم تمام روزوشبهارا که تسکین می دهدچشمت غم جان سوزتب هارا   بخوان بالهجه ات حسی عجیب ومشترک دارم فضارایک نفس پرکن به هم نگذارلبهارا به دست اوردل من راچکارت بادل مردم توواجب رابدست اوررهاکن مستحب هارا دلیل دل خوشی هایم چه بغرنج است دنیایم چرابایدچنین باشد...نمی فهمم سبب هارا بیااین بارشعرم رابه اداب تومی گویم که دارم یادمیگیرم زبان باادب هارا غروب سردبعدازتوچه دل گیراست ای عابر برای هرقدم یک دم نگاهی کن عقب هارا     ...
26 شهريور 1390

ماکه چیزی ندیدیم

  ما که چیزی ندیدیم     زندگی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم. بازم سخت شد... میگن خدا پشت هر سختی یه آسونی گذاشته. امیدوارم اینبار آسونیش طولانی تر از بار قبل بشه. ما که چیزی ندیدیم. میگن آدم زمان براش تو خوشیا زود میگذره. امیدوارم این بار زود نگذره. ما که چیزی ندیدیم.   میگن زمان نسبیه. برا بعضیا زود میگذره برا بعضیا نه. امیدوارم این بار نسبیتش کند بشه. ما که چیزی ندیدیم.   میگن نسبیت درکش سخته. خیلیا نمیتونن مفهومشو درک کنن. امیدوارم اینبار بتونم درکش کنم. ما که چیزی ندیدیم.   میگن درک آدما نسبیه. هر ...
26 شهريور 1390

سقوط

  سقوط یا لبخند   کوه هایی غرق در غبار خانه هایی غرق در سکوت شهر کلاغی در اوج آسمان و پسری پشت پنجره ی آخرین طبقه ی ساختمان رو به رو.... سقوطی آرام و تمام خاطراتت که از پیش چشمانم ، به سرعت پنجره ها میگذرد و فریاد قلبم که این بار هیاهوی شهر را می شکند... بوی خون صورتی خیس اشکی که از کوشه ی چشمانم جاری میشود و چهره ی خندان من....       بیا لبخند بزنیم ... بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا و بدان روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند به تمام ساز هایمان می رقصد... . ...
26 شهريور 1390

من آفتاب هستم

  حیاط خانه ما   آن چیست ؟ آن که در آب بالا و پائین می رود !؟!  هان ! همان را می گویم !" من پرسیدم   ! از مرد قایقران ! مرغابی ! مرغابی وحشی !  به این سن رسیدی , مرغابی وحشی ندیدی ؟ " این را مرد قایقران گفت ! با پوزخند ! هول شدم ! من کمتر استخر می روم ...  حوض خانه مان هم هیچ وقت مرغابی نداشت !  راستش هیچکس در حیاط خانه ما حوض نکاشت ... " و دیگر ادامه ندادم ,  بین خودمان باشد , خانه ما اصلا حیاط نداشت ...    ...
26 شهريور 1390

این چنین است روزگار

  این است روزگار...؟؟؟ بانگ الهی در گوش هر انسانی طنین انداز می شود، و همچنان قصه ی پر غصه ی عادت تکرار می شود، عادت به نشنیدن عادت به ندیدن عادت به بودن. گویی هر انسانی ، با چشم بندی چشم های خود ، با چوب پنبه ایی گوش های خود ، با دست کشی دستان خود ، و با اندیشه ایی افکار خود را در بند کرده است و در روشنایی روز همچون خفته ایی در خواب است. من دیدم مردی که در رود بودن غرق شده بود ، دیدم زنی که از بوی گل غرور مست شده بود ، پیرمردی دیدم که با تنها دندانش فطرتش را می جوید ، پیرزنی دیدم که با عینک ته استکانی اش انسانیت را نظاره میکرد ، من دختری دیدم که در آیینه ی زیبایی...
26 شهريور 1390